پرنیان

متن مرتبط با «غزل» در سایت پرنیان نوشته شده است

غزل_مثنوی زن در پیوند به روز جهانی زن

  • نیلوبلاگ

    زن منبع سعادت و فیض و عطوفت استای زن! حقت به مثل حق ما مسلَّم استهر چه که حق ماست، به تو هم فراهم استکی گفته زن به نسبت مردان حقیر است؟مشتی جهول و ملعبۀ دست آدم است؟با کی بود صلاحیت داوری که زنیا کل آدم است وَ یا نیم آدم است؟از کیست این مقولۀ افسانوی، که اواز گردۀ چپ است و یکی استخوان کم است؟زن منبع سعادت و فیض و عطوفت استزن کوهی از سخاوت و احسان پیهم استزن مادر است و خواهر و سرچشمۀ حیاتکانون مهر و عاطفه و صلح، گفتم استاز دامن زن است که پرواز ممکن استاز دامنِ زن است که معراجِ آدم است * * * زن دیگی از حلاوت نور و نوید هستزن کاجی از طراوت و حسِِّ عدید هستزن هم وفا به عهد کند، باوفاست زنمجموعۀ عنایت و صدق و صفاست زنزن نیز عقل دارد و هم صاحبِ دل استزن هم وقا...

    ادامه مطلب
  • غزلی در سوگ غرقشدهگان در مسیر ایتالیا

  • نیلوبلاگ

    پیکرها و تابوتهای غریب و بینام و نشان؛پیکرهای فرزندان کشور بیسر و سامانپیکرهای نامرادترین آدمهای این جهانپیکرهایی که از جهل و جور و تنگدستی فرار کردند و سرانجام در اقیانوس بیپناهی و غربت غرق شدند و اینک گمنام در این تابوتها خوابیده اند. به تکرار میکشیدتابوت خود به دوش المبار میکشیدمردی که بود مُضطر و ناچار میکشیدبا کولهبار غصه و اندوه ناتمامبر دوش خسته دولت اِدبار میکشیددیدم، فقط مشاهدهکردم نخست و لیکدیدم دقیق، نعش مرا زار میکشیدآن مردک شکسته و غمبار و معترضتا بود بینهایت اَدوار میکشیدآن مردک شکسته و غمبار و معترضتا فقر بود در وسطِ کار میکشیداندوه را به هیأت و سیمای گونهگوندر امتداد قرن به تکرار میکشید ۱۳۹۵/۵/۵√چ.ش + نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند ۱۴۰۱ سا...

    ادامه مطلب
  • غزلی با حال و هوای کرونایی

  • نیلوبلاگ

    آمدی تا جمله را حیران کنیخانهها را بهر ما زندان کنیآمدی تا جز خدا هرچه که مادوست داریم و عبث...، ویران کنیآمدی تا در جهان ما، دمیبهر بیداری ما دوران کنیآمدی تا عشق را فرمانرواجای ظلم و سلطهی سلطان کنیآمدی تا که خِرد را جانشیندر ضمیر قاری قرآن کنیآمدی تا که خدای عشق رادر دل اهل خدا برهان کنیآمدی تا فرق را، تبعیض رادور از کاشانهی انسان کنیآمدی تا که طبیعت را رهااز تبِ تسخیر نااهلان کنیآمدی تا باز در خود بنگرندآمدی تا آینهباران کنیآمدی تا که دماغ و دیده راپاک از افسانهی بطلان کنیآمدی تا دور سازی افتراقآمدی تا وحدت ادیان کنیآمدی تا مرزهای خِطههارا به روی همسفر ویران کنیآمدی تا بشکنی کبر و غرورخصلت افتادهگی، آسان کنیآمدی تا ماه را از راستیشق نموده لطفِ دسترخوان کنی آمدی تا باغ را پربار و ن...

    ادامه مطلب
  • غزل غربت و غروب تازه

  • نیلوبلاگ

                        هوای تازه,هرچه میآری سرم با تو توافق میکنمخویشتن را بیشتر از پیش عاشق میکنمدست میشویم ز خود، در آرزوی اینکه بازجفت میگردم به پهلوی تو و جُق میکنمسفرهٔ پهن تنات را لَخت میسازم وَ بعدمیخورم ماغوت جانات را دو قاشق میکنم...

    ادامه مطلب
  • غزل پارسی به اقتفای یک بیت مولانا

  • نیلوبلاگ

    «یک زبان داریم گویا همچو نیشش زبان تقسیم در لبهای وی»یک زبان داریم نامش پارسیستیک زبانِ خوب و شیرین مثلِ مَییک زبان که در نوردیده زمینرفته در آفاق و انفس، تا به حَیلهجهها را کیتوان تعبیر کردسه زبان در کابل و تاجیک و ریتا تعصب هست اینجا دین ماوحدت ملی شود تحکیم کَیبلخ و فرغانه، بخارا و خجندتا سمرقند و هری، شیراز، هَیپهنهٔ پارین قند پارسیستجایگاه کاوه و کاووس و کَییک زبان داریم نامش پارسیستدُرّ دریای دری شد وصف وییک زبان تا مرز بنگال و کویت۱میبرد تا سینکیانکِ چین، پَیرُسته تا تهران و قونیه بلندسایههایش تا به دهلی و دُبیهست در دستور و برگردان یکیاین گشنبیخ پر از شاخ ای بُنَی!۱: منظور کویتهٔ پاکستان√چ.ن + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۰ ساعت ۸:۳۴ ب.ظ توسط باوربامیک &nbs...

    ادامه مطلب
  • غزل_قصیدهی آموزگار

  • نیلوبلاگ

    رَهنمای خودگذر، آموزگاربرتر از نسل بشر، آموزگارعشقِ سوزانی که میسازد وَ خودگشته بیحد دربهدر، آموزگارمیکند ایثار تا ما را بَرَددر مقامات زبر، آموزگارضد تاریکی و بربادی و جهلضد انواع شرر، آموزگاررا ه را گم کرده باشد گر کسیراه بِنْماید، مَقر، آموزگارتا به آفاق بلند معنویمیکند هر دم سفر، آموزگارمیشود فانوس دلهای سیاهمیشود نورِ نظر، آموزگارچشمهی انفاق و ایثار و کرممنبع علم و هنر، آموزگارمیکند عُمران وجود ما به عشقگرچه خود بیند ضرر، آموزگارآنکه میکاهد برای ما تناشآنکه میساید کمر، آموزگاردوست میدارد نهال دوستیدشمن تیر و تبر، آموزگارباغ حاصلخیز پهنای وجودتکدرخت پرثمر، آموزگارزادگاه روشنی، روشنگریزادهی شمس و قمر، آموزگارنیست او بیهوده در شغل شریفکی کند کارِ هدر، آموزگارآنکه میکارد به دل تخم وفاقآنک...

    ادامه مطلب
  • غزل_مثنوی بلند زن

  • نیلوبلاگ

    در پیوند به هشتم مارچ روز جهانی زنای زن، حقات به مثل حق ما مسَلّم است!هر چه، که حق ماست، به تو هم فراهم استکی گفته زن به نسبت مردان حقیر، یامشتی جهول و ملعبهی دستِ آدم است؟با کی بُوَد صلاحیت داوری ک...

    ادامه مطلب
  • غزلی بلند که روزگاران کرونایی جهان و کشور ما شکل گرفت.

  • نیلوبلاگ

    یک چند پیِ قرار، در خانه بماناز وحشت این دمار، در خانه بمانساری نشود تا به تو و فرزندتبا تلخی انتظار، در خانه بمانراهی دگری نیست، رهایت نکندتا فرصت اختیار، در خانه بمانگر شهر رَوی ماسک بزن، دست بپوش...

    ادامه مطلب
  • غزل بلندِ همسراییِ هنگام قرنتینه

  • نیلوبلاگ

    بمان به خانه که هنگامهی دلآزاریستمرو به شهر که آنجا بهارِ بیماریستسفیر عشق سفر کرده از سفینهی ماسفیر مرگ، دمان است و هرکجا ساریستاگرچه فصل بهار است و شوروشوق هنوزاگر چه دشت پراز عصمت و هواداری...

    ادامه مطلب
  • غزل عاشقانهی بانو

  • نیلوبلاگ

    فصل فراقبانو چقدر سنگ شدی، بیتفاوتیبا صلح من به جنگ شدی، بیتفاوتیمن دست مهر سوی تو کردم دراز و توانگشت در تفنگ شدی، بیتفاوتیدر مزرع گمان من و در دلم هنوزهستی و بیدرنگ شدی، بیتفاوت...

    ادامه مطلب
  • غزل بلند با موضوعیت عاشقانه و اجتماعی

  • نیلوبلاگ

    من غزل دارم...من غزل دارم، غزلهایم دل استشعر من برخاسته از مشکل استمشکلات اجتماعی، عاطفیمشکلاتی که فراتر از گِل استشاعر شعر من است آشفتهحالشعر من تبدار و شاعر بسمل استاعتیاد عشق دارم در و...

    ادامه مطلب
  • غزل عاشقانه

  • نیلوبلاگ

    بازیِروزگارمن با سلامهای تو خرم نمیشومحتا سلام هم نکنی، کم نمیشومگفتی: «سلام، با تو سخن میکنم، بیا»گفتم: «سلام، هیچ فراهم نمیشوم»بوی بهار رفته دِگر از سلام توبوی بهشت... نیست که آد...

    ادامه مطلب
  • غزل عاشقانه با وزن متفاوت و بلند

  • نیلوبلاگ

    ولگردی شامگاهی در کوچههای منتظر کافیست تو خوش باشیبسیار شدم ویران، کافیست تو خوش باشیدر پای غمت نالان، کافیست تو خوش باشیمن کفر قسمخورده، با باور نوروزیتو غرقِ شطِ ایمان، کافیست تو...

    ادامه مطلب
  • غزل عاشقانهی هجران

  • نیلوبلاگ

    سوژهی دلهرکس که میرود به تو مانند میکنمدل را به پای رفتن تو بند میکنممیدانم اینکه نیستی، در عالم خیالپای تو را به پای او پیوند میکنمهرکار را به وسعت اندیشه و خیالهرکار را به...

    ادامه مطلب
  • غزل تازه

  • نیلوبلاگ

    بنبست بنبست آمده و مرا یخ زده چرا؟ لبهای اعتراض مرا نخ زده چرا؟ خندیده تا به جُبن من انسان دردمند در غیرتم زده که به من پَخ زده چرا حالا که قحطسال صفیر محبت است در فکر من خیال دو تا مَخ زده چرا؟ مردی نمانده نیز به مردان روزگار در روز پَلّه هرکسی آوَخ زده چرا؟ سودی نداشت بعدِ خموشی و مصلحت آن دوست وقتی گفت مرا شَخزده چرا «ب.ب» ۱۳۹۵/۱۰/۲...

    ادامه مطلب
  • غزل عاشقانه

  • نیلوبلاگ

    داد میزنم در پرتو حقوق بشر داد میزنم تا زندهام مخالف شَر داد میزنم با زن به مثل پیکر همزاد خویشتن با کودکان به نقش پدر داد میزنم بینم اگر به کودکِ مشغولِ کار شاق در جاده، در دکان ...

    ادامه مطلب
  • غزل عاشقانه و اجتماعی

  • نیلوبلاگ

    حماسهٔ سخن لبریزم از سرود و سخن، جار میزنمبا مشت بر دهان سگِ هار میزنم هر کی که نیست جوهر انسانیت در اوهر کی که کرد ارزشم انکار، میزنم حتا به پای ارزش و آزادهزیستنخود را به دار و...

    ادامه مطلب
  • غزل_قصیدهٔ آموزگار

  • نیلوبلاگ

    مهتر دنیا معلم است چون کوه، چون ستاره، چو دریا معلّم است پویان و پر تموج و پایا معلم است «لولاک» را برای معلم سرودهاند انگیزهٔ نزول «کَرَمْنا» معلم است بنیانگذار فلسفهٔ عِلّیِ جهان بن...

    ادامه مطلب
  • غزل برتر مشاعرهٔ گل سرخ ۱۳۹۶

  • نیلوبلاگ

    حوالی خورشید کو آن کسی که به جنگل دمی خطر بکندبه کوره راه حوادث رود، سفر بکند زمان توپ و تفنگ است لیک جرأت کوقلم به دست بگیرد، کمی کمر بکند کو آن کسی که لبش واکند به حرف زدنگپ درست زند، اندکی ضرر بکند کو آن کسی که بجنبد به مثل شیر ژیانگلوی خوف بدرد، و دفع شر بکند شکوه هندو کش و خشم کندهار کجاست؟که دشمنان قسم خورده در به در بکند کجاست رستم دستان سیستان دلمکه دیو بندد و تا قافها سفر بکند کو آن کسی که شود آفتاب ساحل ابرو شام های فراگیر ما سحر بکند قسم به صولت پامیر و هیبت بابابمیرد آنکه نگه بندد و حذر بکند نمی شود به خدا مام میهنم تسخیرسدای نالهی او تا خدا خبر بکند کجا ک...

    ادامه مطلب
  • غزل عاشقانه

  • نیلوبلاگ

    شهروند دل تا بهکی درد ترا باید کشید؟ای شقایق، ای بهار و شنبلید! تا ترا دیدم به خواب آرزوخوابهای سخت و آرامم پرید تو شدی خوراک کرگسهای مستمن به کاس غصه های تو ترید شهروند دل شدی، گشتی چرااز دل جغرافیایم ناپدید؟ سخت در بند تبوتاب توامدر تلاطمهای احساست شدید غلط میخورم، توکل میکنمبر خداییهای تو حالا مزید گرچه در تو باور آسودهگینیست، باید اندکی از آن خرید کس به رأیت حسنکرد امنوامانکس به بحر جور تو ساحل ندید با وجود اینهمه بیگانهگیدر دلم پروازداری و پرید تا رگ گردن خدا نزدیک بودتو شدی خون همان «حبل و ورید» با نبودنها شدی آهنگرممارتول جور را برزن، حدید! فرق احساسم به پیشت خمشدهفرقکن در بین آقا و مرید «ب.ب» ۱۳۹۵/۸/۲۶ ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    غزل عاشقانه | غزل عاشقانه معاصر | غزل عاشقانه کوتاه |