بازیِروزگار
من با سلامهای تو خرم نمیشوم
حتا سلام هم نکنی، کم نمیشوم
گفتی: «سلام، با تو سخن میکنم، بیا»
گفتم: «سلام، هیچ فراهم نمیشوم»
بوی بهار رفته دِگر از سلام تو
بوی بهشت... نیست که آدم نمیشوم
خشکیده در وجود تو جوبار مهرها
دیگر به خارزارٍ تو پیهم نمیشوم
قامت شدی و رفتی به پهلوی غیرِ من
دیگر به پای قامت تو خم نمیشوم
بغضم اگر چه گشته فراوان به سینهام
اما برای کشتن تو بم نمیشوم
چشمان حِسِ من شده لبریز اشکها
مَردم، مگر به چشمِ رُخم نم نمیشوم
شیرینم و تو تلخ شدی و هنوز هم
در لقمهٔ دهانِ شما سم نمیشوم
ای آنکه عهدِ بستهٔ خود سُست کرده ای
در پای عهد سُستِ تو مُحکم نمیشوم
بازی روزگار ترا هم ز من گرفت
بازیِ روزگارِ تو، گفتم: نمیشوم
تو شاد باش و رَستهٔ غمهای روزگار
من نیز از غمان خودم رَم نمیشوم
پنجشنبه، بیست و سوم آذر ۱۳۹۶
برچسب:
نویسنده: سینا طاهری