خرید بک لینک

واژهی 1 از نگاه دستوری اسم مصدر یا اسمِ اسم فعل است. اصل واژه از نگاه ریشه عربی است که در زبان پارسی وام گرفته شده است. ریشهی این واژه «قُرب» به معنای نزدیکی یا نزدیکیکردن است. قربان هم به همین معناست. واژههای دیگری نیز از همین ریشه (قرب) ساخته شده اند که عبارت اند از: قریب، تقرب، تقریب، اقرب، مقرب و اقارب. این واژهها همه از نگاه معنای لغوی با «قرب» پیوند دارند و اعضای یک خانهوادهی واژگانی اند.

اما این واژه در اصطلاح معانی دیگر هم دارد که بدین قرار اند:

۱- به معنای نامی که دلالت بر عید سعید قربان دارد.

۲- به معنای ذبحکردن و کشتن

عید قربان نیز به معنای عید تقربِ به خداست؛ یعنی عیدی که با برگزارکردن آن انسان به خدا نزدیک میشود. اگر معانی لغوی و نامی قربان را در نگر بگیریم، خوشآیند اند و بار منفی مدلولی ندارند. نزدیکی و نزدیکیجستن هم از نگاه کنشی پسندیده و خوب اند هم پیام پسندیده و مطبوعی را به گوش میرسانند. اما معنای سومی آن (ذبحکردن و کشتن) دست کم برای من گوارا نیست و از نگاه اخلاقی و منطقی نیز با توسل به کشتن و ذبحکردن کسی یا جانداری (حیوانی) به خدا نزدیکشدن موجه به نظر نمیرسد.

من گمان نمیکنم آفریدگار هستی، هستی مطلق و خدای بخشنده و مهرورز برای نزدیکشدن شیفتهگان و آشفتهگاناش به خودش و برای فرمانبرداری و آزمایش آنان راه کشتن را برگزیده باشد و چنین دستوری داده باشد. دستور کشتن اسماعیل پیامبر نیز دستور مستقیمِ تقریری و تحریری و در بیداری نبوده است، بل خوابی بوده است که بنابر روایتی حضرت ابراهیم پیامبر دیده است و انگار آن دستور از سوی خدا در خواب به ایشان داده شده است که پسرش، اسماعیل را قربان کند. این خواب میتواند رویا بوده باشد؛ این خواب ممکن است کابوس بوده باشد و آن استنباط و دریافتی که ابراهیم خلیل از آن کرده است، ممکن است نادرست و ناموجه باشد.

آیا گذاشتن چنین سنگبنای سنت دینی پیامدهای خوبی در ابعاد گونهگون برای باورمندان سنت ابراهیمی تا اکنون داشته است و دارد؟ اگر نفس کشتن انسان در روایات دینی غیر اخلاقی است، پس چهگونه کشتن اسماعیل پیامبر به دست پدرش، ابراهیم و کشتن آن کودک به دست حضرت خضر پیامبر در داستان قرآنی همراهی موسا (ع) و خضر(ع) غیر اخلاقی نیست؟

داستان نبریدن یا بریدهنشدن گردن اسماعیل ذبیحالله توسط آن کارد نیز عجیب و غریب است و چندان با عقل و منطق و تجربهی عملی سازگار نیست. کارد تیز چهگونه ممکن است گردن نرم را نبرد و از آن عجیبتر اینکه آن کارد به سخن بیاید و انکار و اعتراف کند. این داستان از نگاه سبک و سیاق زبانی و روایت خیلی با افسانه و اسطوره همانند است و برای هوشمندان، منطقیان و خردمندان بسیار دشوار است که به سادهگی بتوانند این گزارهها را باور کنند. همچنانکه باور و منطق اخلاقی کشتن آن کودک به دست خضر پیامبر موجه به نظر نمیآید و پرسشبرانگیز است.

گذشته از اینها از نگاه اقتصادی، نبود بسامد حیوانات، نبود توانایی و بضاعت مالی قربانیکنندهگان، مسایل محیط زیست و تندرستی و ازیاد مسلمانان در فرایند زمان و مکان چالشها و بنبستهای فراوانی را در فراروی این ایده و باور قرار میدهد که اجرا و انجام این سنت را گرفتار معضل چند جانبه میکند. افزون بر این، این ایده ترویج کشتن بیرویهی حیوان را در قبال دارد و فراتر از این حتا در مواردی انسان باورمند را تشویق و ترغیب میکند تا برای نزدیکی و تقرب به خدا بنابر روایتها، دریافتها و قرائتهای گونهگون مذهبی_دینی دست به کشتن خود و فرزندان خود بزنند.

حتا انتحار و شهادتطلبی در میان فرقهها و گروههایی از مسلمانان نیز به نحوی از همین آبشخور فکری آب میخورند و تغذیه و توجیه میشوند. مسلمن که شهادتطلبی و شهادتخواهی نیز از نگاه ماهیت معنوی و لغویاش گونهیی از قربانی و قربانیکردن خویشتن در راه خدا و برای پاداش اخروی است.

مطالعات تاریخی نشان میدهد که این رسم پیش از اسلام در میان نحلههای عقیدتی و ادیان دیگر نیز رایج بوده و در دورههای مختلف تاریخی برای جلوگیری از قهر خدا و طبیعت و رویدادهای طبیعی یا خوشنودی خدایان (الههها) انسانها یا حیوانات را قربانی میکرده اند. به گونهی نمونه در مصر باستان برای جلوگیری از جهش رود نیل سالیانه دختر باکرهیی را به این رود میانداخته اند. به این ترتیب به روشنی دیده میشود که انجام این رسم و سنت مبنای عقلانی و حکم آسمانی ندارد و بخشی از باور عنعنوی و دریافت آمیخته با خرافه و افسانه است که بشر هر روزگاری از ترس خشم خدا و طبیعت یا برای خوشنودی خدایان به آن تمسک میجسته اند.

ممکن است حضرت ابراهیم خلیل نیز به سبب مهری که به فرزندش، اسماعیل داشته است، نتوانسته است وی را قربانی کند و با ترفندی راه چاره جسته است و به جای اسماعیل گوسپندی را کشته است. فرض کنید اگر حضرت ابراهیم (ع) به جای گوسپند فرزندش، اسماعیل را میکشت، در طی اعصار و قرون تا روزگار ما پدران با فرزندانشان چه میکردند و چه فاجعهی بشری سالانه رخ میداد. بیگمان که بیشتری از پدران پسران شان را در این راه قربانی میکردند و شماری نیز راه مفری میجستند و مسیرهای دیگری را میرفتند و جاگزینهای دیگری در جای پسرانشان قرار میدادند و اکنون معضلهای عجیب و غریب و دشوارتر از این را تجربه میکردیم.

منِ پارسیزبان بربنیاد حق آزادی فردی و بیان حق دارم بگویم و باور داشته باشم که در پیشینهی فرهنگی و سرزمینی من جشنهایی خجسته به نام نوروز و مهرگان وجود دارند که باید تجلیل شوند. جشنهایی که نه زیانبارند، نه خون و خشونتی در آنها وجود دارد. جشنهایی که پیوند به طبیعت و طبیعت انسان دارند و فقط در نفس برگزاری آنها شادی و فرحمندی آدمها منظور است، نه اکراه، اجبار و ریختن خون حتا حیوان. من حق دارم بگویم که از واژههای «تبریک و مبارک»گفتن خوشام نمیآید؛ چون از پسمنظر مفهومی این واژهها بوی تقدس میآید و من باورمندم که واژهها، مفاهیم، آدمها و هیچ پدیدهیی مقدس نیست.

وقتی پدیدهید یا چیزی مقدس میشود یا مقدس پنداشته میشود، مسألهی غیریت، فرق، تبعیض، امتیازطلبی و فراتری و فروتری پیش میآید. تقدسانگاری و مقدسمآبی منجر به انجماد فکری، مرید و مرادانگاری، واپسگرایی و عقیمیت ذهن میشود.

من به جای واژههای «عید» کاربرد واژهی «جشن» را میپسندم و به عوض واژههای تبریک و مبارک از واژههای «خجسته، فرخنده، فرخندهباد و خجستهباد» کار میگیرم.

جشن قربان تان پیوسته و خجسته باد!

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت ۶:۲۶ ب.ظ توسط باوربامیک  | 

برچسب: نویسنده: سینا طاهری تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1402 ساعت: 16:56

صفحه بندی