حوالی خورشید
کو آن کسی که به جنگل دمی خطر بکند
به کوره راه حوادث رود، سفر بکند
زمان توپ و تفنگ است لیک جرأت کو
قلم به دست بگیرد، کمی کمر بکند
کو آن کسی که لبش واکند به حرف زدن
گپ درست زند، اندکی ضرر بکند
کو آن کسی که بجنبد به مثل شیر ژیان
گلوی خوف بدرد، و دفع شر بکند
شکوه هندو کش و خشم کندهار کجاست؟
که دشمنان قسم خورده در به در بکند
کجاست رستم دستان سیستان دلم
که دیو بندد و تا قافها سفر بکند
کو آن کسی که شود آفتاب ساحل ابر
و شام های فراگیر ما سحر بکند
قسم به صولت پامیر و هیبت بابا
بمیرد آنکه نگه بندد و حذر بکند
نمی شود به خدا مام میهنم تسخیر
سدای نالهی او تا خدا خبر بکند
کجا کند دگران آن همه توجه و کار
برای مادر امید گر پسر بکند
خدای، کور بگرداند آن نگاه که او
به سوی کشور من بد اگر نظر بکند
چقدر جور، حکومتکند در این وادی؟
چقدر جهل و تعصب به ما اثر بکند؟
سدای قوم و قبیله بلند و تقوا نیست
همین سداست که ما را همیشه خر بکند
کجاشده در افکار ناب و انسانی
که از درون من و تو برون گهر بکند
خدا به خیر که شیطانچراغ پستی ما
دگر به جلگه انسانیت مقر بکند
به پشتههای بلند هوا و سرسبزی
به آن چکاد که دودش به کس ضرر نکند
کجاست برزوی دهقان نام و آزادی
که در حوالی «خور» باز هم خطر بکند
به بیل غیرت خود رد پایهای کثیف
بچیند و بدر از کندز و کنر بکند
اگر چه تلخ کده، حادثات کام دلم
مگر لبان دلم پارسی شکر بکند
«ب.ب» هشتم دیماه