
گنجینهی عرفان«حیدری از خاک تا افلاک رفتپاک آمد، پاک ماند و پاک رفت»تا بنوشیم از خُم معنای اوباغ شد، انگور گشت و تاک رفترفت سوی آسمانها بیگمانجان او، گرچه تناش در خاک رفتاز میان اینهمه آلودهگیاز میان کرگس و خاشاک رفتهشت دهه عمر کرد و عاقبتاز دل نامحرمان چالاک رفتحیدری آن روح پاک جاودانباد شد، بیبهره و بیباک رفتبود او گنجینهی عرفانِ نابسوی آن خنیاگر و خنیاک رفت ۱۳۹۹/۳/۲۲ نکته: از برکت روحانیت آن درویش بزرگ و بیتالغزل زیبا و الهامآور شهباز ایرج در مطلع این سروده، این چند بیت ناگهانی در آوان درگذشت ایشان سر شده بودند که لازم دیدم در پیوند به سومین سالیاد درگذشت آن ستارهی عارفان بازنشر کنم.√ چ.ن + نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر ۱۴۰۲ ساعت ۲:۴۸ ق.ظ توسط باوربامیک...
ادامه مطلب
یلِ بزرگچون کوه ایستاده شدی و قدم زدیدر پشت صخرهها به شهامت علَم زدیکردی دوباره پرچم خورشید را بلندبار دِگر درفش کیانی و جم زدیجان را به کف گذاشتی در راه میهناتبا خون خود روایت روشن رقم زدیبودی به کارزار رهایی یلِ بزرگبا مشت آهنین به دهان ستم زدیبا دست رد به سینهی هر چه تعلق استبا پُتک ضد به تارک تُرک شکم زدیتا واپسین گلوله شکستی غرور خصمتا یک رمق به قلهی پامیر دم زدیاکمل، امیر نام درخشان نسل توستاکمل امیر را به مقام صنم زدیاسفندیار و رستم دستان ما شدیاسفندباورانِ قبیله بههم زدیدر برگبرگ خاطر ما گل کنی همیشدر شعر، در ترانهی ما بازدم زدیتنها به تو و جنس تو باید غرور کردخود را به جایگاهِ بسا محترم زدیرفتی و چون عقاب شدی در فرازهازاغان لاشخوار شبآمیز کم زدیمرگ تو کرد فلسفهی مرگ را خجلجاویدِ ن...
ادامه مطلب
پیکرها و تابوتهای غریب و بینام و نشان؛پیکرهای فرزندان کشور بیسر و سامانپیکرهای نامرادترین آدمهای این جهانپیکرهایی که از جهل و جور و تنگدستی فرار کردند و سرانجام در اقیانوس بیپناهی و غربت غرق شدند و اینک گمنام در این تابوتها خوابیده اند. به تکرار میکشیدتابوت خود به دوش المبار میکشیدمردی که بود مُضطر و ناچار میکشیدبا کولهبار غصه و اندوه ناتمامبر دوش خسته دولت اِدبار میکشیددیدم، فقط مشاهدهکردم نخست و لیکدیدم دقیق، نعش مرا زار میکشیدآن مردک شکسته و غمبار و معترضتا بود بینهایت اَدوار میکشیدآن مردک شکسته و غمبار و معترضتا فقر بود در وسطِ کار میکشیداندوه را به هیأت و سیمای گونهگوندر امتداد قرن به تکرار میکشید ۱۳۹۵/۵/۵√چ.ش + نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند ۱۴۰۱ سا...
ادامه مطلب
هنگامهی عروسِ فقرآنی، که برق و گاز ندارد، چه میکند؟میلرزد و فراز ندارد، چه میکند؟نی پول، نی زغال، نه چوبی برای سوختیک خُرده امتیاز ندارد، چه میکند؟معتاد، که به گوشهی گور است، دشت شورخشکیده و... پیاز ندارد، چه میکند؟آن کودکی، که دستفروش است، در سرکشام است و هیچ باز ندارد، چه میکند؟مسؤول در معیشت اعضای خانه استدزدی اگر جواز ندارد، چه میکند؟شخصی، که سندلی و لحاف بزرگ تاپایی کند دراز ندارد، چه میکند؟آن من، که در تنعم و ناز است و آدم استمیبیند و نیاز ندارد، چه میکند؟دیوی، که از خزینهی مستضعفان شهردزدد وَ چشم باز ندارد، چه میکند؟هر چیز از حلال و حرامش، که میرسدمیگیرد، احتراز ندارد، چه میکند؟یک شهر منجمد شده، احساس مرده استیک شهر اعتراض ندارد، چه میکند؟کو خمس، کو زکات، مسلمانیاش چه شد؟م...
ادامه مطلب
گور فرمانده خودش یک سنگر استسنگری بر قلهی بالاتر استمرد خوابیده در این گور بلندآنکه این خطه برایش مادر استگور هرکس کی شود بر هندوکشگور آنی میشود که رهبر استسنگر آزادهگی باشد، نه گورکورهگاه کاوهی آهنگر استخیرخواه ملت و مادروطنخواب رفته، کوه و سنگاش بستر استاو نمرده، او به دلهای همهبعد از این یک قهرمان دیگر است۱۴۰۱/۱۰/۱۰√چ.ن + نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن ۱۴۰۱ ساعت ۲:۳۸ ق.ظ توسط باوربامیک | بخوانید...
ادامه مطلب
فرشتهٔ فرخندهزاداین جاده دستهای پُر از شر کشیده استپاهای خر به برههٔ آخَر کشیده استاین جاده سنگهای ستم میکند رهابر قامتی که نازشده، سر کشیده استاین جاده گور وحشت گمنام آرزوستاین جاده در...
ادامه مطلب
ناکامورا (کاکامراد) ابرانسان عصر مانکامورا نمرده، زنده و جاوید گشتهبرای سبزماندنهای ما تردید گشتهنکو مورا وَ یا کاکامراد ما از این پسبهارانی شده، در بیشهها تبعید گشتهکسی که ایستگاه مرگ را خود برگزی...
ادامه مطلب
اینچنین رفتن سزاوارت نبوداینچنین رفتن چرا نامهربان؟سخت کردی بودنم را بعد از اینسخت نامردانه رفتی از جهانبا که گویم غصههای کوهِ تو؟با که اندوهی که بودت در نهانسهم تو از زندهگی کاهی نبوددر تنور ناخوشیهای زمانسوختی و ساختی با رنجهازندهگی بر گردنت بار گران...سنگ گشتیم و به غفلت زیستیمبیخبر از اتفاق ناگهان۱۳۹۸/۲/۹...
ادامه مطلب
به تکرار میکشیدتابوت خود به دوش المبار میکشیدمردی که بود مُضطر و ناچار میکشیدبا کولهبار غصه و اندوه ناتمامبر دوش خسته دولت اِدبار میکشیددیدم، فقط مشاهدهکردم نخست و لیکدیدم، دقیق نعش مرا زار میکشیدآن مردک شکسته و غمبار و معترضتا بود بینهایت اَدوار میکشیدآن مردک شکسته و غمبار و معترضتا فقر بود در وسطِ کار میکشیداندوه را به هیأت و سیمای گونهگوندر امتداد قرن به تکرار میکشید۱۳۹۰...
ادامه مطلب
دو شاعر، دو بزرگ از پهنه رفتنددو تا مردِ سترگ از پهنه رفتنددریغا مؤمن و بازارصابربه کامِ مرگِ گرگ از پهنه رفتند * * *دو مردِ ترزبان و آریانیدو خنیاگرتبار آرمانیدو مرد باشعور و شعرپردازکه میکردند کارٍ پرنیانیسرودند و پس آنگه هدیه کردندبه شعر پارسی فرِّ کیانیتمام کار شان رنگورمق بودتمام کار شان رنگینکمانیسفرکردند و ناهنگام رفتندبه سوی سرنوشت جاودانی...
ادامه مطلب
امروز ۱۸ام فروردین ۱۳۹۸ در پیوند به چهارمین سال یادبود و جاودانهگی استاد محمد عمر فرزاد، آن عارف و مرشد وارسته و فرهنگی فرزانه محفلی در تالار بنگاه آمریکایی«لنکن» برگزار گردید.این هم سوگسرود اهدا...
ادامه مطلب
انجماد تلخ ناگهان پدرود گفتی و نیستانی شدیدر به روی دوستان بستی و پنهانی شدی کولهبار درد بر دوشت کشیدی بارهاکشتهٔ افکار ناب و خوب انسانی شدی تا که بودی گلنکردی هیچدر دلهای سنگبعد رفتن در شگفتی و چراغانی شدی مکتب عشقت به وقت بودن تو بسته بودبا غروبت بازگردید و دبستانی شدی تا پریشان بودی کی درکت نمودیم و کنوننیستی افسانهٔ درک و پریشانی شدی برگهای تک درخت عمر تو پربار بودبرکهها را پر غزل کردی و بارانی شدی کم نمودی گرچه خود را از شمار ماندهگانبازگشتی، با غزلهایت فراوانی شدی ای بهار شعر بلخ و سرزمین آریان!انجماد تلخ کردی و زمستانی شدیبود حق تو که باشی سالهای بیشترآه،...
ادامه مطلب