انجماد تلخ
ناگهان پدرود گفتی و نیستانی شدی
در به روی دوستان بستی و پنهانی شدی
کولهبار درد بر دوشت کشیدی بارها
کشتهٔ افکار ناب و خوب انسانی شدی
تا که بودی گلنکردی هیچدر دلهای سنگ
بعد رفتن در شگفتی و چراغانی شدی
مکتب عشقت به وقت بودن تو بسته بود
با غروبت بازگردید و دبستانی شدی
تا پریشان بودی کی درکت نمودیم و کنون
نیستی افسانهٔ درک و پریشانی شدی
برگهای تک درخت عمر تو پربار بود
برکهها را پر غزل کردی و بارانی شدی
کم نمودی گرچه خود را از شمار ماندهگان
بازگشتی، با غزلهایت فراوانی شدی
ای بهار شعر بلخ و سرزمین آریان!
انجماد تلخ کردی و زمستانی شدی
بود حق تو که باشی سالهای بیشتر
آه، قربان تو گردم زود قربانی شدی!
«ب.ب» ۱۲۹۶/۲/۱۵