به اعماق دلم شور تو باشد
دل بیچاره گنجور تو باشد
به قاموس دل دیوانهی من
فقط فانوس منظور تو باشد
ترا تا بینهایت دوست دارم
ترا بیش از عنایت دوست دارم
ترا تا لحظههای جانسپردن
ترا تا فصل غایت دوست دارم
به لبهایت حدیث نابٍ هستی
تنت آیینهی نایاب هستی
اگر هستی به مثل باغ باشد
وجود نازک تو باب هستی
سپیده از نگاه تو رمیده
رخت یک آفتاب آرمیده
مگر آب حیات جاودانی
ز جوبار لبان تو چکیده
تو یک گل از گلستان خدایی
تو یک گهواره از لطف و صفایی
به آغوش تو آید خواب نازم
اگر این مرحمت روزی نمایی
مرا تنهای تنها میگذاری
به خلوتگاه رویا میگذاری
به یک عالم سکوت مرگبارم
به شام تار یلدا میگذاری
بهشتم از گل روی تو پیداشت
شبم از شام گیسویت هویداست
شگفته لالههای آرزویم
ولی داغی میان دل سویداست
صمیمانهترین شب بود دیشب
شب سرشار از گپ بود دیشب
شب شعر و سرود و سازگاری
شب هزّار و یک شب بود دیشب
گل سرخ مزارم باز آید
سرود نوبهارم باز آید
همان برزین و مهر و آتش او
به شاخ و برگ و بارم باز آید
به سد یلدا الٰهی زنده باشی
به آفاق دلم رخشنده باشی
اگر یلدای دیگر من نباشم
تو شیرینِ گلِ ارزنده باشی
دروغین میکنی اوصاف ما را
زنی پیوسته هرجا لاف ما را
نمیترسی که در هنگام حجت
بریزی آبروی صاف ما را
چرا ای دخترِ خوب هزاره
چرا ای نازنین ماهپاره
چرا با خنجر تیز نگاهت
دلم را میکنی هرلحظه پاره
ببین باغ نگاهم پر ز خار است
گلم تاراج دست روزگار است
به چشمانت قسم با بودن تو
زمستانیترین روزم بهار است
خوشم تصویر چشمانم تو باشی
همیشه راحت جانم تو باشی
دلم کاشانهی سرد سکوت است
خوشم روزی که مهمانم تو باشی
تو مانند گلی بانوی گلها
شراب و قلقلی بانوی گلها
به دریای عمیق عاشقانه
تو مانند پلی بانوی گلها
دلم چنگ است و لبهایم چغانه
به سر دارم هوای عاشقانه
به دیوان دلم چیزی دِگر نیست
به جز موج غزل، جوش ترانه
دل خود را کنارت میفرستم
به گلزار و بهارت میفرستم
دل خود را همیشه در حریم
دو انگور و انارت میفرستم
دگر اسباب آزارت نمیشم
هواخواه دل زارت نمیشم
دگر تا انتهای فصل بودن
طبیب چشم بیمارت نمیشم
نمیآیم دگر در ماورایت
نمیپرسم نشان رد پایت
دعا کن چشمهایم کور گردد
اگر بینم به چشم سرمهسایت
نگاهت دلربایی میکند باز
دل ما را هوایی میکند باز
اگر با من سروسرّی نداری
چگونه آشنایی میکند باز
نگاهت میزند آتش به جانم
که یادت میکنم آتشفشانم
به نزدیکم نیا ای عشق هرگز
که با صور نفس آتش، فشانم
نگاهت سوژهی تنهایی من
لبانت قصهی لالایی من
سرم را گر به آغوشت گذارم
به آخر میرسد شیدایی من
اگر دنیا به این پیمانه باشد
دلم از زندهگی بیگانه باشد
هر آنچه بعد از این خواند دل من
حدیث کهنهی رندانه باشد
ستم را شش جهت پروانه باشد
دل آزردهگانم خانه باشد
سخن از زور و زر باشد در اینجا
کلام مفت از فرزانه باشد
به من قندیل چشمان تو کافیست
به من چشم درخشان تو کافیست
به من جام جم کل وجودت
به من آیینهباران تو کافیست
دو چشم تو شده فانوس دلها
دو چشم توست اقیانوس دلها
دو چشم تو چقدر اسرار دارد
دو چشم تو شده قاموس دلها
مرا اکسیر چشمان تو کشته
مرا سحر نگاهان تو کشته
مرا اعجاز آواز و کلامت
مرا اشراق و عرفان تو کشته
سفر در پیش داری، مهربانم!
دل درویش داری، مهربانم!
برو خوش باش هر جایی که خواهی
مرا با خویش داری، مهربانم!
برای او عنایت کن درستی
برای او خدایا تندرستی!
خدایا دورکن از جان بانو
تمام رنج و بیماری و سستی
بیا کرسینشین قلب من باش
بیا و همنشین قلب من باش
بیا در لحظههای بیقراری
به پهلویم، قرین قلب من باش
سکوتت مایهی آزار عاشق
سکوتت سخت کرده کار عاشق
سکوتت میشود با درد بسیار
نمکپاش دل افگار عاشق
سکوتت هم دلیلی دارد امشب
سکوتت قال و قیلی دارد امشب
ندارم باک از تنهایی خود
خدای من خلیلی دارد امشب
سکوت تو هزاران راز دارد
سکوتت تا کجا پرواز دارد
سکوتت گرچه مبهم گشته امشب
زبان بیزبانی باز دارد
سکوتت سخت و سنگین گشته امشب
سکوتت تلخِ شیرین گشته امشب
سکوت تو کند زخمی دلم را
سکوتت تیغ خونین گشته امشب
سکوتت کرده ویران باورت را
سکوت تو پریشان باورت را
سکوتت بشکن ای بانوی زیبا!
اگر نه میکَشد جان باورت را
سکوتت سد رقم اسرار دارد
سکوت تو سخن بسیار دارد
سکوتت این خبر را میرساند
که خاموشی، دلِ هُشیار دارد
سکوتت میکند زخمی دلم را
دلِ بیچارهی ناقابلم را
سکوت تو زند آتش به آخر
تمام هستیام را، حاصلم را
اگر خاموش بنشینی خزانم
مصاحب گر شوی با من، جوانم
اگر آیی به پیشم باز یک شب
تصور کن که سلطان جهانم
تو خاموشی ولی من در فغانم
برایت یک دلِ رنگینکمانم
سخن میگو، عزیز دل، که امروز
به هر لفظ شریفت داستانم
دلم دُک میزند پشت حضورت
دعای من همیشه جانِ جورت
دلم تنها نمیخواهد که باشد
دلم هر آن ترا دارد ضرورت
دلم با هیچکس سازش ندارد
دل من جز شما خواهش ندارد
بیا ای رامش قلب غمینم
که قلبم بیتو آرامش ندارد
دلم خو کرده با یادت همیشه
دلم لبریز فریادت همیشه
دلم احساس شیرین تو دارد
دل من گشته فرهادت همیشه
به کفرستات فرهنگ حوالی
من و صاحبلبان پرتغالی
به هم خوردیم و پیچیدیم در هم
پسِِ دیوار پر از آشغالی
عجب بوس و کناری شد فراهم
پسِ دیوار، یاری شد فراهم
کنار سگ، کتار آشغالی
بهار انتظاری شد فراهم
میان چاردیواری خالی
دو سرگردان، دو آشفته، خیالی
به هم بودیم در شامِ شگِفتی
به دور از دهشت قوم و حوالی
دلم در جستوجوی نام بانو
لبانم در هوای کام بانو
نگاهم پرسهها دارد که بیند
دو چشمِ مستِ دلآرام بانو
بیا بانو کمی غمخوار من باش
بیا بانو همیشه یار من باش
بیا در وسعت دلتنگی من
تمنای دل بیمار من باش
بگو دلتنگی موهوم خود را
بگو حالِ دلِ مغموم خود را
بگو تا بیکران رازهایت
بگو آخر به من مفهوم خود را
سرِ تپه برایم نان روان کن
کمی لب، اندکی چشمان روان کن
دو دانه سیب از آغوش خود نیز
برای زیب دسترخوان روان کن
تمام عمر من وقف رها شد
نمیدانم رهای من کجا شد
چرا اینگونه خاموش است و ساکت
چرا با من چنین بیاعتنا شد
لبت چون صبح خندان کار دارم
رخت چون ماه تابان کار دارم
تمنا میکنم ای عشق یک روز
بیا پیشم که مهمان مار دارم
چارگانیها
کاش میشد با تو درد دل کنم
با جوابت حل هر مشکل کنم
کاش میشد من بیایم پیش تو
در کنارت تا ابد منزل کنم
عطر گیسوی ترا بو میکنم
جان فدای قبلهی رو میکنم
از لبان تو گرفته بعد از آن
بوسه از چشمان جادو میکنم
لبهای من به حسرت لبهای تو گریست
دل در هوای لطف سراپای تو گریست
بغض عجیب در بن جانم رسوب کرد
چشمان من همینکه به رویای تو گریست
تا که هستم با تو بازی میکنم
مثل کودک خاکبازی میکنم
یا که میمیرم وَ یا آخر ترا
من به عشق خویش راضی میکنم
در نگاهت آفتاب افتاده است
در دو چشم تو شراب افتاده است
لیک در آتشفشان عشق تو
این دلِ من چون کباب افتاده است
چهارگانیها(رباعیها)
تا که تو چنین قیامِ قامت داری
تا که تو به قلب من اقامت داری
کی از تو عزیز دستبردار شوم
تا که همه لطفی و عنایت داری
تا جان منی گلوی فریاد توام
تا در دلمی همیشه در یاد توام
تا که نفسی هست در این ویرانه
در فکر تو و خیالِ آباد توام
در جادهی تو قدمزدن میشاید
در جادهی تو «تتنتتن» میشاید
در جادهی تو هوای عطریست هنوز
در جادهی تو مشک ختن میشاید
در جادهی تو تمام دنیای من است
در جادهی تو بهارِ رویای من است
در جادهی تو دلیل بودن، رفتن
در جادهی تو امید فردای من است
در جادهی تو ترانه و سار شوم
در جادهی تو به یاد گیتار شوم
در جادهی تو سرود من سبز شود
در جادهی تو همیشه پربار شوم
برچسب:
نویسنده: سینا طاهری
تاريخ: شنبه
22 دی
1397 ساعت: 4:36