(۱۳) مهر و سخنی در باب آموزگار ( معلم )
آی معلم! مهارت و موفقیت تو در این نیست که شاگردت یا دانش آموزت را «کپی» خود بسازی و اندیشهها، باورها و سلیقههای خود را بر او تحمیل کنی یا لوح سفید ذهن و ساغر تهی مغزش را انباشته از فکرها و باورهای خودت کنی . مهارت و استادی تو در این است که بگذاری دانشجو یا دانش آموز تشنه، پر تلاش و پر تکاپویت بابالهای خود پرواز کند و با «من» و سلیقهء خود موضوع ها را تجزیه و تحلیلکند و به نتیجه برسد. ممکن است برداشت و باورهای تو و دریافتهایت همه حقیقی و درست نباشند و نشود که انحرافات ذهنی و اندیشهگی و کج فهمیهای خود را به او منتقلکنی . شاید حلالهایت هنوز حرام باشند و حرامهایت حلال.
معلم عزیز! مرا بگذار با چشمان خودم به جهان ببینم و در چشم من عینک نگاه خود را نصب نکن و راههایی، که تو به سمت مقصود رفته ای، پیشنهادنکن، فقط کافیست اینکه مرا راهرفتن یادبدهی نه که مثل خود راهرفتن را. لذتها و کیفهایت مال خودت باشد. من میخواهم کیفها و لذتهای خودم را داشته باشم. به من خواندن را بیاموز نه آنچه تو خوانده ای، اندوخته ای و باور کرده ای. به من پنجرههایی به سمت رویاها و دنیاهای متفاوت بگشا نه دریچهیی به سمت مقصوره و محصورهء ذهن خود. انتخابش با من که به کدام دنیا بروم و به کدام رویا گره بخورم. نیاز ندارم تمام وقت گران بها و فواصل زمانی آموزشی ام را برای اثبات حلال و حرام و پوشیده و عریانها خودت صرفکنی. کار تو نمایاندن و چراغ هدایت شدن است نه اعمال نظر و باور. کار تو متقاعدکردن من نیست؛ کار تو اکراه در تبعیت و تقلید من از خودت هم نیست؛ کار تو حس افراط و تفریط و گرایش عاشقانه و حس مدارانه در زیاده روی وکم روی یک فکر و یک اندیشه هم نیست. من لقمهء جویده نمیخواهم و میخواهم خودم لقمه را بجوم و مزهی آنرا بچشم. نمیخواهم خطوط ترسیم شدهء ترا بروم، میخواهم خودم خط بکشم؛ میخواهم خودم ابداعکنم. معلم من! برگهام را بده و حقم را در تصرف و انحصار خود نگیر و اگر از من پرسیدی که در کندهار و تاشقرغان کدام میوه زیاد رشد میکند و حاصل میدهد و من به جای ذکر اسم آن میوه رسمش را کشیدم نمره ام را کمنکن و اگر به جای «دو جمع دو چهار می شود» گفتم «چهار مجموعهء دو جمع دو» است بر پاسخم خط بطلان نکش. معلم من! صنف جای موعظه و خطابه نیست، میدان کا زار و ایفای نقش و تمثیل و تحلیل است. پس میدان از تو و کار زار از من؛ تو مدیریت کن و من فعالیت میکنم. معلم من! زبان مرا بیاموز و اگر در برگهء آزمون و ارزیابی با زبان و ادبیات تو سخن نگفتم، در نمرهگذاری و عدالتات اشتباهنکن. معلم من! اگر برایم «الله» آموختی و من در پاسخت « آفریدگار، پرورد گار و خدا» نوشتم، مؤاخذهام نکن. معلم من! دست آفرینش ذهن و زبانم را به فورمول ها، مادهها، فقرهها و اصطلاحاتی- که تو می شناسی و باور داری- بسته نکن. من تنها نمیخواهم بشنوم، میخواهم حرف هم بزنم. من تنها نمیخواهم حرف بزنم، می خواهم ببینم و عملکنم. من میخواهم تصورکنم و تهورکنم و از گذشتهها عبورکنم. درس تنها تطبیق مادهء درسی و نشستن بر کرسی نیست. درس خاموشی نیست، با هوشیست. در س کنش و واکنش و آفرینش است؛ درس گفتمان و جان و هیجان است. یادگیری دیگرگون شدن است نه همگون شدن؛ پاسخ بیان توتی وار و عینی الفاظ و ساختار نیست بل بیان تحلیلی، دریافتی و درونمایهگی متن و ساختار است. یادگیری حفظ نظرها، تعریفها و الفاظ نیست، یادگیری همان است که تغییری در برداشتها، باورها، نوع نگاه ما نسبت به پدیدهها و واکنش ما در برابر آنها بیاورد. امتحان یا آزمون در حقیقت آییهء تمام نمای تغییر دانش آموز و ارزیابی کارکرد معلم است و اشتباهش هم اشتباه معلم.
پس معلم من، لباس کهنهء تفکر و باورهایت را عوضکن و از این پس چنین باش و چنین کن.
«ب.بامیک»
برچسب:
نویسنده: سینا طاهری
تاريخ: دوشنبه
19 مهر
1395 ساعت: 2:18