هوای تازه را گم کرده ام
بازبودن پنجرهها بیهوده است
همه را میبندم
تا از 1 1، سرما نخورم
خورشید از من رو گرفته است
وَ به سمت دیگر میتابد
عشق هذیانی بیش نیست
رونق بازار زرنگیست
عاشقبودن هزینهها دارد
عشقورزیدن سادهگیست؛
نانی ندارد
دردها در من چون اقیانوس اند
دردها شبیه یک کابوس اند
«شعر عاشقانهٔ باغ» خواندنی نیست
دردها در دل شاعر میپوسند
همهسو سنگ و سکوت و سراب است
افقها تاریک اند
تشنهگیها در دل سادهگیهایم گل میکنند
َوَ پرپر میشوند
بغضام ترکیده است
عقدهها ابری شده اند
دیوان آرزوهایم را بستم؛
در خویش فرورفتم
وَ چون آیینه شکستم
۱۳۹۵/۱۱/۱۴
√چ.ن
برچسب:
نویسنده: سینا طاهری