(نیمنگاهی به شعر رامین مظهر)
او شعر زمان خود را میسراید و زبان زمان خود را خوب فهمیده است. شعر او شعر عمیق نیست، شعر دقیق است. او در پدیدههای اطرافش و با واژهها و عناصری، که زندهگی میکند و در حوالی و حالش حضور دارند، دقت میکند. درنگ او در ساحت زبان، واژهها و مفاهیم است که در شعرش رنگ و پیرنگ میآفرینند.
آنچه شعر مظهر را از شعر دیگر همطرازان، معاصران و همنسلانش متمایز میسازد، برخورد متفاوت و دیگرگونهٔ او از نظر تداعی مفهومی واژهها، سنتها و صنعتهای شعری و یافتها و دریافتهای او است که تازهگی دارد و تکراری نیست. او دست به مرمتکاری و بازسازی تصاویر و خیالها نمیزند، بل خودش تصویر و خیال میآفریند. او شکارگر فضاها و هواهای بکر است و مانند شماری از همنسلان شاعرش دنبالهرو و مقلد مطلق شاعران بیرونی و درونی (شاعران همعصرش در ایران و افغانستان) نیست و زبان و بیان ویژهٔ خود را دارد.
از ویژهگیهای متفاوت دیگر شعر او سادهگی و صمیت زبان است که توجه خواننده را به خود جلب و جذب میکند. او در آفرینش مستعد است و در خوانش شعر یک دیوانهٔ تمامعیار و هر دوی این ادعا را در شعر و ترنم او به وضوح میبینیم. او هنگام ترنم شعر، بیشتر از دیگران غرق لذت و بیخودی میشود، تا جایی که خودش نیز سراپا شعر میگردد.
گرچه استخوانبندی و ساختار کلی شعر او عاشقانه است اما رگههای ظریف و ژرف اجتماعی هم در جاجای شعرهایش جلوهگر میشوند که این مسأله غزلها و شعرهای او را از محدودهٔ مخاطبان واحد و فردیت محض بیرون میکند و در یک دایرهٔ رنگینکمانی مخاطبان قرار میدهد. رگههای محسوس اجتماعی و تجربههای ملموس امروزی در غزلهای او زندهگی میکنند و مایههای اصلی برازندهگی شعرش میشوند.
در کل شعریت شعر او بر شعوریت شعرش میچربد و از یک دیدگاهی نیز شعر جز شعریت نیست.
نمیشود به شاعر دستورالآفرینش صادرکرد و مانند پزشک برایش نسخه تجویزکرد؛ اگر چنین بود من به رامین مظهر میگفتم که در شعرهایش در کنار دقیقبودن اندکی عمیق نیز شود و شکارها، شگردها و آماجهایش موضعی نه بل موضوعی و فراگیر باشند و درد و شگردش حادثه نه که حدوثالحوادث باشند.
شعر او زمانی ماندگارتر و همهپذیرتر خواهد شد که از نظر زبانی در شعرهایش تلفیقی از مخاطب عام و خاص را در نظر بگیرد و از دایرهٔ عوامزدهگی و مردمگرایی افراطی کمی بیرون شود و مخاطب برتر و ویژه را نیز در نظر داشته باشد.
میخواهم بگویم که نه مانند استاد باختری شعرهایی با زبان فخیم و استادانه بسراید و نه چنان زبان شعرش مردمی شود که فروتر از دوبیتیهای نخستینهٔ زبان پارسی برود. دوبیتیهایی که سرایندهگان شان گمنام اند و تا کنون ناپدید.
شاید یکی از دلایلی که بیشتر شاعران همنسل مظهر در شعرهای شان گرفتار سادهگی مفرط در زبان شده اند ناشی از این باشد که کمتر رو آورده اند به تکیهگاههای معنوی و فرهنگی و آثار گرانارج شاعران بزرگ کهن و پیشین زبان پارسی و تا که توانسته اند آثار همعصران خود را خوانده اند و یا هم به جرقهها و برگردانهایی رو آورده اند و متأثر شده اند که هنوز بسیاری از آنها تبدیل به یک جریان مسلط ادبی نشده اند و اگر برخی از آنها تبدیل به جریانی هم شده اند، تمام پیشکشها، نوآوریها و ویژهگیهای آنها را درست حل و هضم نکرده اند و فقط به ذکر و به حافظهسپردن چند نام و حرف الکی بسنده کرده اند.
در فرجاممیخواهم بگویم که رامین مظهر در میان همنسلانش جرقهٔ خوبیست که گلکرده است و باید به فوران و آتشفشان تبدیلشود، پیش از آنکه مانند جرقههای دیگر در بلخ، کابل و هرات خاموششود و به خارخانهاش زیاد آب بزنند.
مانند مظهر جرقههایی زیاد در بلخ و جاهای دیگر شگفتند اما نقد را، گرچه در آنزمان ناچیز بود و زیاد هم معیاری نبود، دشمنی تصور کردند و پلهای وصل گذشته را ویرانکردند و آنانی را که نزد شان هجا، وزن، تصویر و املا آموختند، دشنام دادند و هتک حرمتکردند.
آرزومندم که رامین مظهر هیچگاه خود را خود، غزلسرای افغانستان و حتا خیرخانهٔ کابل لقب ندهد تا پوقانهاش بعدن مانند دیگران در هوا نکفد و به بیماری کشندهٔ خودپسندی و خود بسندهگی گرفتار نشود.
شایان یادکرد است که این نوشته به دور از هر حب و بغضی نوشته شده است و تمرکز آن بیشتر روی چیستی شعر مظهر است تا مسایل و مصالح دیگر.
پینوشت: فرتورها از محفل امروز، نهم فروردین، تالار ابوشکور بلخی، دانشگاه بلخ است که رامین مظهر در آن محفل در جمع شاعران، استادان دانشگاه و دانشجویان دانشکدهٔ زبان و ادبیات پارسی آن دانشگاه شعر خواند.
این هم غزلی از او:
هوا خنک شده و بازوانت عریان است
مرا بپوش عزیز دلم زمستان است
اتاق پر شده از جیغهای تلویزیون
همیشه این سگ اعصابخوار «چالان» است
غم آفتاب شده، آفتاب تاریکی
و زندهگانی من آفتابگردان است
دو چشم من که شده ناودان خانهٔ تان
و گریههای تو که امتداد باران است
چقدر فرصت دیدارهای ما کوتاه
چقدر گفتنیام، حسرتم فراوان است
نگو دعای مرا ذرهیی قبول نکرد
گلم خدای جهان من و تو دیوانهست
تو انتظار منی، من تمام، دلهرهام
تمام شهر پر بوق و راهبندان است
رامین مظهر
برچسب:
نویسنده: سینا طاهری